روایت ایبنا از کتابفروشیهای محلی پایتخت – ۳۴
پدر، پسر، کتاب
نیمقرن با کتابفروشی فرید
چاردیواری «کتابفروشی فرید» برای دومین کلیدار، یادآور قدکشیدن و مشق کردن درس کتاب فروشی در محضر بنیانگذار است. لحظههای بیبازگشت اما ماندگار شده در جان آقای کتابفروش.
سرویس فرهنگ و نشر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، سمیه حسننژاد وایانی: ویترین شیشهای روی ریل آهنی، سُر میخوردُ میایستد پیشچشم خورشید؛ به سنت عمر ۵۰ سالهاش. آفتابِ صبح مرداد ۱۴۰۵ خورشیدی، تازهنفس میتابد، و نیمروزِ داغتر از دیروز را به پایتختنشینان هشدار میدهد. ابراهیم صدیقی، با تاکید بر «آخا»؛ پسوند آباواجدادیاش، در نوبت روزی دیگر، پشت دخلِ به یادگار مانده از پدر؛ حسین آقا، روبهمشتری و پشتگرم به روزیرسان، با قفسههای کتاب، قرار تازه میکند.
عهدِ ماندن پای کار کتاب و میراث پدر، نه از ۲۲ سال پیش؛ تاریخ سفر بیبازگشت پدر، که از نخستین تجربههای ایستادن بههوای اولین گامها رقم خورد.
داستان فرید
«زمانی که کتابفروشی تاسیس شد، یک سالم بود… ازهمون موقع … از موقعی که چشم باز کردم اینجا بودم… میشه گفت،
همینجا
بزرگ شدم …»
حالا ۵۱ ساله است، با حساب سرانگشتی، ۲۱ سال زیر سایه پدر و ۳ دهه به اعتبار تجربه، روزهای سرد و گرم دخلِ کتابفروشی را ورق زده….
«سال ۱۳۸۳ ایشون به رحمت خدا رفتن. مرحوم پدرم، تقریبا سال ۱۳۵۵ اینجا رو به نام «صدیقی» راه انداختن. در طول این سالها، علاوهبر کارکتابفروشی، کارنشر هم انجام دادن البته تمرکز بیشتر روی کتابفروشی بود.»
اما نام «صدیقی» فقط ۱۲ سال برسردر کتابفروشی نشست و از سال ۱۳۷۰ به یاد «فرید»، ماندنی شد. «آخرای جنگ… سال ۱۳۶۷ برادرم شهید شد؛ پدر، تقریبا سه سال بعد به نام «نشر و پخش فرید» سردر کتابفروشی رو تغییر دادن.» مصداقی به وسعت شعرِ
«صَرف نبودت
خواهد شد؛
تمام بودنم.»

قفل کتابفروشی که هر صبح، به دست کتابفروش میچرخد، کلیدار گویی آغوش باز میکند، برای میزبانی از اهل محل؛ رسمی مانده به نام گعدههای کتاب و همنشینی دوستانه حول کتاب؛ اینبار به نام حسین صدیقی آخا و اینجا کتبفروشی فرید؛ محله امامت پایتخت.
«پدرم مراوده خوب و گرمی با هممحلیها و همسایگان داشتن؛ طوری که هر روز همسایهها به کتابفروشی میومدن….» دورهمی روزانه با آقای کتابفروش و پسرانش. «پنج برادر بودیم… من کوچکترینشون هستم» که عمر را به نام کتاب زده…
«پدرم معلم بودن و دغدغه زندگیشون کار فرهنگی بود؛ همین محل زندگی میکردن؛ مدرسه محل کارشون هم همین محل بود. بعد از اینکه سال ۱۳۶۰ بازنشست شدن هم کار فرهنگی رو رها نکردن. علاقه داشتن و کم کم شد، کار دائمی ایشون.»
چاردیواری «کتابفروشی فرید» برای دومین کلیدار، یادآور قدکشیدن و مشق کردن درس کتاب فروشی در محضر بنیانگذار است. لحظههای بیبازگشت اما ماندگار شده در جان آقای کتابفروش.
«اینکه کنار پدر قرار میگرفتیم خیلی عالی بود؛ خُب حداقل اون موقعها اینجوری بود… بچهها دوست داشتن کنار پدراشون باشن مخصوصا روزای تابستون….
البته امروز هم تا حدودی اینجوریه ….»
با خنده به پسرش و نوه نوجوان حسین آقای صدیقی، اشاره میکند؛ که شاید روزی سومین کلیدار «فرید» شود.
«میومدیم مغازه کنار پدر، البته کتاب خوندن رو دوست داشتیم؛ پدرم خیلی تشویق میکردن… یعنی دوست نداشت وقتی مغازه هستیم، بیکار باشیم. میگفت: حداقلش اینه، وقتی میآیید وقتتون رو هدر ندید. پدر قیدی نداشت برای کتابخوانی؛ حتی اگر کتاب بزرگسال رو برمیداشتیم مانع نمیشدن.» مرام معلمی پدر
جهان کتابفروشی آقای صدیقی، از چارچوب باریک شیشهای در، و ویترین متحرک کنارش، که هرروز به پیشگاه عابران میرسد، روی دو مسیر ریلی آهنی، طلوع میکند.
از همان کنار در، قفسه کتابها به چشم میآید که چند سالی میشود، سهم بیشتری برای لوازمالتحریر دارند. قفسههای سفید رنگ، همانهایی نیستند که وقتی پدر بودند؛
نو شدهاند.
کتابفروشی، با پیشخوان شیشهای به دو نیمِ تقریبا مساوی، تقسیم شده؛ این سو از آن مشتری، سوی دیگر جایگاه آقای کتابفروش و دورتا دور این سرزمین، ویترینهای دردار یا قفسهها، ایستادهاند. گرفتاریهای زمانهُ قیمتهای سر به طاق خورده کتاب، رنگ از رخ کتابفروشیهای شهر گرفته… یکی از هزاران، کتابفروشی فرید که وصف حال قفسههایش از کتابهای نو، حکایت غریبی است.
«موجودی کتابفروشی رو با تک نسخه به روز میکنیم؛ آخرین بار همین دیروز بود که کمک درسی و مذهبی برام رسید. تا دو سه سال قبل، کمکدرسی و کتابهای مذهبی بیشتر بود؛ البته از اول کتابهای مذهبی، داشتیم، چون مراوهمون با این تیپ افراد بیشتر بود. از فروش داستان هم راضی بودیم، توی کتاب درسی هم که همیشه فعالیت داشتیم اما کتاب کودک چند سالی میشه که ضعیف شده…»
اما با رفتن کتابهای درسی از قفسهها، زخم کاری بر جان دخل کتابفروشیها نشست؛ دردی که بعد از ۸ سال، همچنان آه از نهاد آقای کتابفروش بلند میکند.
«حذف کتابهای درسی از کتابفروشیها خیلی آسیبزد. اون زمانی که کتاب درسی میفروختیم اهمیتش رو خیلی نمیدیدیم اما وقتی کتاب درسی رو ازمون گرفتن، تازه متوجه شدیم وجود کتاب درسی برای کتابفروشی با اینکه در بازه زمانی دوهفتهای عرضه میشد، چقدر مهم بود… اثرش این بود که در سطح منطقه هرکس کتاب درسی میخواست مجبور بود کتابفروشی محله را پیدا کنه خرید کتاب درسی باعث میشد تا خریدهای دیگه هم اتفاق بیفته اما هیچوقت هم نفهمیدیم چرا فروش کتابهای درسی ازکتابفروشیها گرفته شد.»

بازی دیوانگی
در منطق دنیای آجر و طلا، صغری کبری چیدن درباره ارزش کار فرهنگی، میشود دیوانهبازی! گوش آقای کتابفروشی «فرید» از این حرفها پُر است.
«دوست طلاسازم میگه: «هر وقت طلا گرون میشه، کار به شدت آسیب میبینه، شرایط خیلی بدی پیدا میکنم اما کار شما توی این وضعیت، اصلا حساب نمیشه… شبیه بازی میمونه.» وقتی میبینه چه جوری کار میکنیم، چه جوری کتاب تهیه میکنیم، چقدر باید روی کتاب، کار کنیم تا بفروشیم… یعنی بار اقتصادی کار و خروجی رو نگاه میکنه، میگه این کار شبیه بازیه؛ براش سواله که چرا؟ با دودو تا چهارتای این روزا هرجور که فکر میکنی باید جمع کنی. میگه: «جمع کن… اگر هم کتاب دوست داری، هرچقدر که خواستی کتاب بخر، بشین توی خونت بخون…»
– چرا ادامه میدید؟
پاسخ کوتاه است…
«شاید درستترین کار این باشه که جمع کنیم؛ نمیگم علاقه نیست، بههر حال با علاقمون توی این کار دوام آوردیم.
منطقیترین پاسخ اینکه زندگیمون میگذرهُ شرایط ایستایی داریم و نمیخوایم بههم بزنیمش، کما اینکه بسیاری از همکاران میگن بهش فکر کردیمُ عملیش کردیم… میگن ما آخرین نفر از خانوادمون هستیم که این کار رو انجام میدیم، بعضی میگن، خودمون اجازه نمیدیم بچههامون وارد کار کتاب بشن.»
اینکه دخل کتابفروشی فرید، به دست امانتدار دیگری از نسل صدیقی آخا برسد یا نه، و اینکه آقا ابراهیم کتابفروش، تولد ۱۰۰ سالگی «فرید» را کنار نوههایش جشن بگیرد یا نه، به قد همت و عزم محمدمهدی، نوه آخرین فرزند بنبانگذار کتابفروشی محله امامت پایتخت بستگی دارد؛ که مثل روزگار رفته بر پدر، کنار کتابها در حال قد کشیدن است.