توضیحات

ارزش انسان…
پیری و جوانی پی هم، چون شب و روزند ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم ( سعدی)
به قول صالح امین: «وزمان می گذردونخواهدبرگشت وهمین است بلاوچه سخت است بلا…»
اوایل سال هشتاد بود ، داشتم از تهران بر می گشتم. جلوی پیکان کرایة خطی، نشسته بودم و بی اختیار، به آپارتمانهای کیپ و منظم و ردیف شهرک اکباتان نگاه می کردم که بسرعت از مقابلمان می گذشتند.درسکوت غریبانه ای که فضای داخل ماشین را کرخت و سنگین کرده بود ، غرق افکار گوناگون خودم بودم ؛ مردسالخورده ای که انگار ، داشت صندلی عقب ماشین ، باهن وهون ، بسختی ، خودش راجابجا می کرد ، زیرلب گفت : جوانی کجایی که یادت بخیر. یکدفعه و ناگهانی ، به ذهنم رسید که راستی ، من ، چندسالمه ؟ صفحة اول شناسنامه ام ، که معمولا ، همه جا در فرمها و پرسشهای ثبت نامی حفظ بودم ، یادم آمد . یکدفعه ، باتعجب با خودم گفتم ، ای داد ، من هم چهل و پنج سالمه ؛ ای دل غافل ، من ، الآن چهل وپنج ساله هستم ؟ دلم گرفت ، ناراحت شدم ، گفتم ، یعنی ، به همین زودی ، چهل و پنج سال گذشت ؟ یعنی ، همان به قول قیصر: « ناگهان ، چه زود ، دیرمی شود » ؟ ای وای ، چه زودگذشته این عمرگرانمایه . یک لحظه ، حکایت آن یخ فروش به ذهنم آمد که دادمی زد : هیچ نفروختم ، ولی ، تمام شد . شک کردم ، اما ، دوباره ، بادقت ، صفحه اول شناسنامه ام را که هزار بار دیده بودمش ، درذهن مرورکردم ، دیدم ، بله ، درسته ، دقیقا ، چهل و پنج تمام . حالم گرفته شد .
نویسنده : استاد فرامرز قدسی
تخفیف: 10%





دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.